تبليغاتX
گاهنوشت
 

             

دیگه می خوام برم...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 19:54  توسط آسیه  | 

 وقتی فضا آکنده می شود از عطر ربنا،من و غروب های رمضان سر بر شانه یکدیگر می گذاریم و از تماشای کوچه پر ازدحام و هیاهوی آدم هایی که با سنگکی در دست شتابان می دوند،سیر نمی شویم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:41  توسط آسیه  | 

 

«عَجبتُ لِمَن يُنشدُ ضالّتهُ و قَد أضَلَّ نَفسَهُ فلا يَطلُبُها»*

در شگفتم از آنکه گمگشته خویش را می جوید در صورتیکه خود را گم کرده و آن را نمی جوید.

 

* امام علی(ع)                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 15:33  توسط آسیه  | 

 

محو می باید نه نحو اینجا بدان    گر تو محوی بی خطر در آب ران 

...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 16:6  توسط آسیه  | 

  الم نشرح لک صدرک... (الشرح)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:46  توسط آسیه  | 

 

همیشه فکر می کردم به خاطر حضور من تو کلاس،این اسمو روش گذاشتن...!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 20:48  توسط آسیه  | 

  شادم،به گمانم!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 0:48  توسط آسیه  | 

 

  چیزی به صبح نمونده...تا چند ساعت دیگه باید بریم بازدید از تصفیه خونه آب...دارم اسلایدهای سمینار تصفیه امروز رو کامل می کنم و می دونم اگه بخوابم،بازدید رو از دست می دم.بقیه بچه ها هم (که تا همین یکی دو ساعت پیش با من،رو اسلایدهاشون کار می کردن) سپرده اند بیدارشون کنم... و این گونه پرونده یه آز دیگه بسته میشه...!

پ.ن: برای ارائه سمینار گویا هیجان زده ام!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:32  توسط آسیه 

 

  شب از نیمه گذشته است...خم می شوم روی پنجره و چشم می دوزم به پنجره های رو به رو که یکی یکی تاریک می شوند با چشمانی که خیال خواب در آنها نیست...رفتگر می آید و صدای آهسته قدمهایش،سکوت کوچه خلوت را در هم می شکند.روشنی مهتاب در پس سایه ابری گم می شود و در تاریکی سیاهِ کوچهِ باریکِ پشتِ پنجره ،سایه ای تند می گذرد.سرم را روی میز می گذارم.صدای خش خش جاروی رفتگر در گوشم می پیچد و آرام آرام پلکهایم سنگین می شوند...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:22  توسط آسیه  | 

گاهی خیلی دلم می خواد بنویسم ولی آخرش من می مونم و یه صفحه سفید و سه تا نقطه روش...
+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 15:36  توسط آسیه  |